تبليغاتX
BENI67


BENI67

سکوت شب

 

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکيد
البرزلب فروبست
حتا دل دماوند آتش فشان ندارد

ديو سياه دربند آسان رهيد وبگريخت
رستم در اين هياهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد زاينده رودخشکيد
زيرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا نامي دگر نهادند
گويي که آرش ما تير و کمان ندارد

درياي مازني ها بر کام ديگران شد
نادر زخاک برخيز ميهن جوان ندارد

دارا کجاي کاري دزدان سرزمينت
بر بيستون نويسند دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي
فريادمان بلند است
اما چه سود که اينجا نوشيروان ندارد

سرخ وسپيد وسبزست
اين بيرق کياني
اما صد آه و افسوس شير ژيان ندارد

کو آن حکيم توسي شهنامه اي سرايد
شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد

هرگز نخواب کوروش اي مهرآريايي
بي نام تو وطن نيز نام و نشان ندارد

 

                                                  

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط BENI| |


اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

 اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

 اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

 اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

 از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش

 ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است

 هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

 ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن

شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى

 چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است

 در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

 ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان

 بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو

 

 

                                                                                         فريدون مشيري

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط BENI| |

زمستوووووووووون
تن عريون باغچه چون بيابووووون
درختااااااا
با پاهاي برهنه زير بارون
نمي دوني تو که عاشق نبودي
چه سخته مرگ گل براي گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بي بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثه من که بي تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستوووووووون
براي تو قشنگه پشت شيشه
بهاره
زمستون ها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري
که باشه لحظه ي چشم انتظاري
گلدون خالي نديدي نشسته زير بارون
گلاي کاغذي داري تو گلدون
تو عاشق نبودي
ببيني تلخه روزاي جدايي
چه سخته چه سخته
بشينم بي تو با چشماي گريون
بشينم بي تو با چشماي گريون
بشينم بي تو ...

                                  

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط BENI| |

در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايي نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خوار؟
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جاي مردان آزاد بود
در اين کشور آزادگي ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودي دبير
گرامي بد آنکس که بودي دلير
نه دشمن در اين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم

                                                                    فردوسی

  

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط BENI| |


آقا انگار تو پیشونی ما نوشته "انتخاب واحد خوب بدون انتخاب واحد خوب" اصلا من نمی فهمم این چه مسخره بازیه در آوردن این مسئول های به قول خودشون متعهد؟ این چه وضعشه دیگه؟ بزارید تعریف کنم واستون تا اصل داستان بیاد دستون....
یکی از روزای  گرم تابستون تقریبا یه هفته قبل از انتخاب واحد خبر رسید یا بهتر بگم پیچید که مهندس سلیمی (مدیر گروه گرامی) دستور دادن همممممممممه  باید طبق برنامه ی گروه بندی که تا 2-3 روزدیگه(به عبارتی یه هفته دیگه) انتخاب واحد کنن در غیر اینصورت مسئولیت عواقبش با خودشونه..هر کی طرح گرفته باید همون برنامه ی طرح خودشو بگیره و الا همه جز طرحش حذف میشه..

حالا روز انتخاب واحد:
ساعت 3 بعد از ظهر دستها لرزان قلبا تالاپ تولوپ قلبمون تو حلقمون...جونمون تو دهنمون...با یه سرعت عجیب و باور نکردنی صفحه ام برام باز شد رسید به قسمت انتخاب واحد که در کمال تعجب یه پیغام مزخرف برام اومد

""""به علت 3000 ریال بدهی مجاز به انتخاب رشته نمی باشید""""

من نمی فهمم این دیگه چه وضعشه؟ این دیگه چجوریشه؟ من عصبییییییییییییی سرعت نت به شدت اومد پایین حالا کی بیاد 300 تا تک تومنی بریزه تو حساب دانشگاه بعد صفحه انتخاب واحد رو باز کنه با این سرعت  به فنا...ناگهان در این اوضاع احوال قاراشمیش یه فرشته ی مهربون سر رسید با "ای دی اس ال " نازنینش... البته قلب مهربون خودش فراموش نشه...آاره یکی از دوستای خوبم که اون لحظه آن شد و برام پول واریز کرد و انتخاب واحدم کرد.. گرچه یه کم دیر شده بود و با استاد سلیمی نگرفتم اما بازم دستش درد نکنه با اولویت دومم گرفتم...خلاااااصه
آره جونم همیشه راهی هست همیشه!!! مهم اینه که درست نگاه کنیم!!!
با تقدیم بهترینها به کسایی که همیشه تو مشکلات به دادم رسیدن
                                                                                                       

                                                                                                        بدرود

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط BENI| |

سلام یه سلام دوباره به تمام دوستایی که با وجود غیبت طولانی ام همچنان به یاد من بودن....یه دنیا ممنوووووووووووووووووووووون!!

خیلی وقته ننوشتم....می خواستم اما نمی تونستم...الانم نمی تونم و مجبورم یه عالمه حرف نگفته رو توی اعماق قلبم چال کنم...آخه شرایطش نیست...
بگذریم.. خودتون چطورین؟ حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ میدونم که نیست اما به قول شاعر... بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر/بار دگر روزگار چون شکر آیید. توی تابستون گرو اهواز به سر می بریم بعد از یه تحویا پروژه پدر در آر 25 تیر... و گرفتن یه نمره از مهندس فنایی عزیییییییییییییییز که خداییش حق من بیشتر از این حرفا بود(اما خب نظر استاد حکمه) با خانواده ی گرامی رفتیم به یک مسافرت با مسیر تکراری اما خب خداییش خوش گذشت...طبق معمول اصفهان تهران شمال...من نمی دونم اگه این 3 تا شهر نبودن ما می خواستیم تابستونا کجا پناه ببریم؟؟؟!!! ولی خدایی هیچی هوای پاک و باحال شمال نمی شه.. جاتون خالی رفتیم نوشهر چالوس حااااااال کردیماااااا....هوا توووووووووووووپ جاده خوکشل...به معنای واقعی عشق کردم (چون از قضا یکی از برو بچ اکیپ که اهواز بود بهم زنگ می زد می گفت بنیییییییییییییی اینجا هوا خاکه غلییییییییییییظ ...اقا طفلی هی حرص می خورد ما هی خوشحالی می ترکاندیم...خلاصه جای همممممممممممممممممه خالی....
الان هم که از سفر برگشتیم الاف وبیکار سماق میمکیم تا هوا بر فرض محال بهتر شود و در های دانشگاه به روی ماهمان باز....البته یه 1/5 ماهی طول می کشه... ولی خدا رو شکر که بالاخره می رسه......خب دیگه طبق معمول زیادی حرفیدم...

 

                                                      به امید روزهای روشن ولبریز از آرامش


 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط BENI| |


در سوگ کودکان پاک و معصوم غزه که بي رحمانه در زير تيغ هاي آخته به قتل مي رسند...
آري اينست فرياد التماسي که فريدون 32 سال پيش به بي رحماني کرد که کودکان ديروز را بي رحمانه ...آه...آه از اين درد جانکاه

شرم تان باد اي خداوند قدرت بس کنيد
بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت بس کنيد
اي نگهبانان آزادي !!!نگهداران صلح!!!
اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اين که ميباريد بر دلهاي مردم  سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن کشتي خود کامگي را   موج خون

گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد اين واي مادر هاي جان آزرده است
کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري ميکنند

بنگريد اين کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کننند
بنگريد اين خلق را که دندان بر جگر
بيدادتان را بردباري مي کنند

دست ها از دستتان اي سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه ميدانم
آنچه بيداري ندارد
خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشک هايم باز-نوميدانه- خواهش مي کنم:
بس کنيد!
بس کنيد!
فکر مادر هاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد!
بس کنيد!
بس کنيد!
بس کنيد!

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط BENI| |


يادش بخير قديما وقتي محرم مي شد از يه هفته قبلش بوش ميومد بعضي از مردم اکثرا سياه مي پوشيدن.اکثر خونه ها نذري داشتن تو کوچه ها عده ي زيادي شربت يا چاي ميدادن بعضيا هم غذا...توي هر محله اي يه تکيه مي زدن که خرجش يا از نذري مردم بود يا کمک اهل محل ...سينه زني بوشهري هر شب به راه بود...صداي آهنگران و کويتي پور وحسين زمان از هر طرف ميشنيدي  که چه سوزناک و عاشقانه نوحه مي خوندن...نا خود آگاه مي ايستادي و هم نوا مي شدي با آهنگشون...تاسوعا عاشورا که مي شد مردم به جنب وجوش ميوفتادن..کوچه ها شلوغ مي شد دسته هاي عزاداري و سينه زني راه ميوفتادن تو کوچه ها و خيابونا ...صداي هر طبلي که ميزدن قلب آدم تکون ميخورد...سنجا بغضتو مي ترکوندو توي اين غوغا دستي که به سينه ميزدي اشکتو جاري مي کرد
آره يادش بخير...قديما محرم محرم بود..مثل الانا يه خيمه شب بازي نبود...به جان خودم حاضرم سر اين رگ شرط ببندم حتي يک هزارم اين بچه مچه هايي که تو تکيه ها هستن نميدونن عاشورا چي شد؟ نميدونن قهرماناي عاشورا چه کردن و چه جوري کشته شدن...نميدونن ابوالفضلي که اسمش مياد کي بود...اين حسين اون رقيه اون زينب اون فاطمه..نمي دونن اينا کي بودن..نمي دونن اينا چي کشيدن چه بر سرشون اومد....فقط ميدوونن...(بچه ها تکيه بريم صفاااااااااا)
واقعا شرم آوره...البته تقصير اونا نيست تقصير همونيه که خودش مي دونه هموني که سالهاست يه ملتي از دستش زجر مي کشن...اين روزا جاي محرم واقعا خاليه...اما سالهاست جاي خيلي چيزا خاليه..افسوس ....افسوس!!!!
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط BENI| |

 

من  با اجازه ی بزرگترا..مامان بابا داداشی آبجی دوستان آشنایان و وابستگان و خلاصه همه ی کاینات این جهان هستی...بیست ساله شدم...همین امشب..آره شب یلدا بلند ترین شب ساااااااال قشنگترین شب ساااااااال

من عاشق این شبم  هم چون تولدمه هم چون طولانیه...من عاشق شبم..عاشق سکوتش عاشق ذره به ذره ی تار و پودش!!!!

تو این شب می خوام از ته دل دعا کنم یا به قولی آرزو

خدایا همیشه مثل این شب همه باشیم کنار هم   برای هم   عاشق هم  

خدایا قبل از اینکه منو بفرستی تو این دنیا یعنی درست 20 سال پیش همین موقع خواستم چیزی رو بهت بگم اما نذاشتی

توی دنیا که وارد شدم اینقدر سرم شلوغ شد که بازم نشد بگم

میترسم بمیرم بازم نگفته باشم

حالا که به قول بعضیاااا درست وسط زندگیم می خوام توی این شب قشنگ زمستونی بهت بگم

می خوام با ذره ذره ی وجودت که ما هم یه ذره ازشیم حرفمو بشنوی و ببینی و باور کنی

خدایا قسم می خورم که این حرف رو با تمام صداقتی که تو قبولش داری میگم

خدایا بگم؟...آماده ای...اینقدر هیجان زده ام که می خوام داد بزنم شاید صدام کم باشه و تو متوجه نشی اخه خیلی ازت دور شدم

خدایا بدون این حرفو با فریادی از ته قلب و جوووونم میگم

حواست با من؟

خداااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااا....دووووووووووووووست دااااااااااااااااارم!!!

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط BENI| |


آره امروز دايي يکي از بهترين دوستام به احديت شتافت.خيليييييييييييييييي ناراحتم واسش!!!!
طفلي يه مامان حساسيم داره قلبش عين قلب گنجيشکه!
انشاا...مورد رحمت خدا قرار بگيره...آمين
هفته ي گذشته اکثر کلاسامون تشکيل نشد چون فاصله ي عيد قربان تا غدير بود (الانم هستااااا)
خلاصه اينکه هفته ي سوت و کوري بود!
جشن دانشجويان ممتاز شرکت نفت دعوت شدم...جمعه بود...اااي بد نبود شهاب بخارايي رو آوورده بودن جو گرفته بودش هي چه چه ميزد واسه يه مشت دانشجو!!!!
يکي بود به نام کسري خديور 14 ساله خدااااااااااااااااي موسيقي و نوازندگي و اهنگسازي و از اين حرفا...تنها نقطه ي جذاب کار همين يه دونه بود
خلاصه اينکه من خسسسسسسسسسسسسسسسته شدم ديگه چرا اين ترم تموم نميشه بريم سراغ زندگي خودمون...بابا دلمون واسه تا لنگه ظهر خوابيدن تنگيد خب!
راستي من با يه اعتماد به نفس و قدرت ارتباطي شديد و اهداف ارزشمند 360 مو دو باره باز کردم و فعاليت سالم خودمو شروع کردم يه 2 هفته اي ميشه
به شما هم توصيه ميکنم اگر اين قدرت از نوع سالمش رو که کماکان جنبه نام داره رو در خودتون به صورت واضح مشاهده مي کنيد اين حرکت جذاب و دوست داشتني رو از دست نديد...
به اميد روز هاي خوب و شاد

ترانه اي در سوگ يک دايي خوب و مهربون که عاشقانه پر کشيد به سوي معبود

بايد تو رو پيدا کنم شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير نيست
با اين که بي تاب مني بازم منو خط ميزني
بايد تو رو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني
کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه
اون لحظه ي آخر از رفتن پشيمونت کنه
دلگيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي عبور
وقتي به من فکر مي کني حس مي کنم از راه دور
آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو مي بره
عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي مي پره
بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنها تر نشي
راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي
پيدات کنم حتي اگه پروازمو پر پر کني
محکم بگيرم دستتو احساسمو باور کني


 

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط BENI| |


Design By : Night Skin